یکی بود یکی نبود
حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن :یکی بود یکی نبود !
این داستان زندگی ماست !همیشه همین بوده .یکی بود یکی نبود...
برایم مبهم است که چرا در اذهان شرقی مان با هم بودن و با هم ساختن نمیگنجد ؟و برای بودن یکی باید دیگری نباشد.هیچ قصه گویی نیست که داستانش اینگونه اغاز شود:یکی بود دیگری هم
بود...همه با هم بودند و ما اسیر این قصه کهن ,برای بودن یکی ,یکی را نیست میکنیم. از دارایی,از آبرو ,از هستی....انگار که بودنمان وابسته به نبودن دیگریست .انگار که هیچکس نمی داند ,جز
ما .وهیچکس نمی فهمد جز ما .وخلاصه کلام اینکه :آنکس که نمیداند و نمی فهمد .ارزش ندارد ,حتی برای زیستن ومتاسفانه این هنری است که آن را خوب آموخته ایم :
هنر بودن یکی و نبودن دیگری!!!
نظرات شما عزیزان:

کاش بودن یکی در گروووووووووو نبودن دیگری اصلا وجود نداشت فکر می کنم قشنگ تر می بود
پاسخ:ای کاش،اما همه ی ما توی این جامعه بزرگ زندگی می کنیم که رفتار تک تکمون چه بخوایم و چه نه ،روی هم تاثیر میذاره بنابراین این دیگه به هنر زندگی کردن ما برمی گرده.

پاسخ:آفرین,درسته,همین خوب بودن دیگرانه که باعث ارزشمند شدن حضورشون توی متن زندگیمون میشه اگرنه باقی که جزعی از یکی نبودن.

پاسخ:اما به نظر من این طبیعت یه سری از ما آدماست که مسبب این نبودن ها میشه.

پاسخ:خداکه حسابش سواست,یکی هستو درعین حال یک دنیا.ولی خیلی ازماها فقط حضورفیزیکی داریم واین واقعأنگرانی داره عزیزم,آهنی شدن آدمایه جورفاجعه هست.

پاسخ:نمیدونم عزیزم؛اینو دیگه باید از خودمون بپرسیم.
.: Weblog Themes By Pichak :.