سلام دوستان گرامی و عزیزتر از جان
میدونم همه سرگرم کار و زندگی و گرونی و کرونا و هزار تا چیز دیگه هستین خودمم تو این چند ساله وقت نکردم سر به وبلاگم بزنم پس مسلما این انتظار از شما هم انتظار بی جاییه، چند هفته پیش برای گرفتم مدرک تحصیلی رفتم بیرجند که یه سر هم به دانشکدمون زدم، خواستم شمارم از تغییرات دانشکده مطلع کنم:
قسمت دبیرستان بهیاری کلن از اونجا رفته و در وسطو برداشتنو سالن رو یکسره کردن، اونطرف چشمم به دفتر بسیج دانشجویی خورد که ناخودآگاه خانم دهقان یادم افتاد
ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 27 اسفند 1395برچسب:
,
| 1:0 | نویسنده : عزیز محمد ثابتی
هعععیییییی سال تحصیلیمون که تموم شد هیچ!!! سال 95مون هم توم شد و ما موندیمو این وبلاگه سوت و کور
همه ی همکلاسی ها, رفقا, ترمکا, ترم بالاییا, مغازه روبروی دانشکده آقا رضا, خونه دانشجویی, جلسه معارفه, جشن فارغ التحصیلی و ... همه چیزا تموم شد
دلم لک زده واس ممد و امید, همه و همه, کاش تموم نمیشد و هنوزم دور هم بودیم, کاش یه شیفت میرفتم بیمارستان به عنوان #دانشجو.
با اینکه همیشه از قاین و قاینی ها مینالیدیم اما الان دلم تنگه ابوذر و حتی مغازه داراش شده وای ای دل غافل چن روز دیگه همکه اولین سالگرد فوت اولین زنده یاد دانشکدمون مسعود بیگی زاده هست, خدا رحمتت کنه #داداشی, خیلی میخوامت. یروز دوباره همو میبینیم #اون_دنیا , هرکی این پستو خوند یه فاتحه واسه رفیقم بخونه.
مام بریم بخوابیم با کوله باری از خاطره و دلتنگی, خیلی دلم پره, خدایا صبرم بده
کم کم این وبلاگ میشه دفترخاطراتم
این بار با یه جفت رمان اومدم که یکی از زبان پسره و یکیش از زبان دختره هست
خیلی شیرینه,اگه بخونید پشیمون نمیشید
اینم بگم که اول بهتره اونی که از زبان دختره هست رو بخونید یعنی بامداد خمار
اونی که از زبان پسره هست هم اسمش شب سرابه
برای دانلود به ادامه ی مطلب بروید
ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 21 ارديبهشت 1393برچسب:
داستان,
مرد ثروتمند,
| 18:3 | نویسنده : عزیز محمد ثابتی
روزي مردي ثروتمندي سوار اتومبيل گران قيمتي با سرعت فراوان از خيابان کم رفت و آمدي ميگذشت.
ناگهان از بين دو اتومبيل پارک شده در کنار خيابان، يک پسربچه پاره آجري به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبيل او برخورد کرد. مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد که اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرک رفت تا او را به سختي تنبيه کند ...
پسرک گريان، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي که برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب کند.
پسرک گفت : ”اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت کسي از آن عبور مي کند، هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان کمک خواستم، کسي توجه نکرد. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور کافي براي بلند کردنش ندارم براي اينکه شما را متوقف کنم، ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده کنم.”
مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت... برادر پسرک را روي صندلي اش نشاند، سوار ماشينش شد و به راه افتاد ... .
سخن پاياني: در زندگي چنان با سرعت حرکت نکنيد که ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما، پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند!